لذتِ خیانت
در آخرین وداع هنوز هزار سال مانده بود که من بزرگ شوم ، هنوز عبور نفسهایم را از بهار ندیده بودم که تو رفتی. هنوز به چشمهای عشق سلام نگفته بودم ، هنوز از کنار پنجره بارش نرم و لطیف بوسه ها را ندیده بودم.سنگین بودم ، خیلی سنگین. انگار همه ی کوهها به من آویزان شده بودند انگار هر چه سنگ را به پیراهنم دوخته بودند. می خواستم با تو بیایم. تا ایستگاه آمدم اما در قطاری که گلهای سرخ نشسته بودند راهم ندادند. من کنار بوته ای خار ایستادم و با حسرت به تو که برای روح من دست تکان می دادی نگاه کردم.من در خودم زندانی بودم . خاطرات تو را دیریست که ورق نزده ام سالهاست که قاب عکس تو را پاک نکرده ام و نامه های تو را نخوانده ام. من قرنهاست که در گوشه ای از قلبت مرده ام.من خواب بودم که تو از پیچ کوچه گذشتی. کی بیدارم میکنی؟
| Design By : Night Skin |

