تبليغاتX
لذتِ خیانت


لذتِ خیانت



 

    و من

   پُرم از حرفهایی که نمی خواهم

    و اشکهایی که نمی بارد

   حالا هی بیا و بگو نامردی

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 18:48 توسط لیلی| |

 

من زنده بودم اما انگار مرده بودم


از بس که روزها را با شب شمرده بودم


یک عمر دور و تنها ـ تنها به جرم این که


او سرسپرده می خواست ‚ من دل سپرده بودم

 
یک عمر می شد آری در ذره ای بگنجم


از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم


در آن هوای دلگیر وقتی غروب می شد


گویی به جای خورشید من زخم خورده بودم


وقتی غروب می شد وقتی غروب می شد


کاش آن غروب ها را از یاد برده بودم.................

نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 16:47 توسط لیلی| |

 

                           از دفتر خاطرات عمرم برگ شب آشنایی افتاد

                      گویی که ز سینه ریز شعرم الماس غزل سرایی افتاد.

    

نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 22:19 توسط لیلی| |


Design By : Night Skin