لذتِ خیانت
و من پُرم از حرفهایی که نمی خواهم و اشکهایی که نمی بارد حالا هی بیا و بگو نامردی من زنده بودم اما انگار مرده بودم از دفتر خاطرات عمرم برگ شب آشنایی افتاد گویی که ز سینه ریز شعرم الماس غزل سرایی افتاد.
از بس که روزها را با شب شمرده بودم
یک عمر دور و تنها ـ تنها به جرم این که
او سرسپرده می خواست ‚ من دل سپرده بودم
یک عمر می شد آری در ذره ای بگنجم
از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم
در آن هوای دلگیر وقتی غروب می شد
گویی به جای خورشید من زخم خورده بودم
وقتی غروب می شد وقتی غروب می شد
کاش آن غروب ها را از یاد برده بودم.................
| Design By : Night Skin |

