لذتِ خیانت
مرا تنها مگذار ، بی تو آسمان زیبا نیست و راه رفتن ابرها به راه رفتن مردگانی می ماند که از خوابی دیر پا بر خاسته اند. بی تو کتابها بسته می مانند و قلمها نای نوشتن ندارند. بی تو هیچ جاده ای به طرف افقهای روشن نمی رود. مرا تنها مگذار نمی خواهم در اتاقی که از بوی خورشید تهی است نفس بکشم نمی خواهم در محاصره دیوارها و پرده ها باشم. نمی خواهم شکل ستاره ها را از یاد ببرم. بی تو لبخند مفهومی ندارد و زندگی یک معمای حل ناشدنی ست. بی تو زمین یک توپ سرگردان است و دلم یک تکه یخ. بی تو شعر های شرقی من بی معناست. مرا تنها مگذار بی تو خواب بدمزه و تلخ است و من هزار سال است که پلک بر هم نگذاشته ام و هزار سال است که آغوشم را به روی کسی نگشوده ام و هزار سال است که آواز نخوانده ام. بی تو پنجره ها خالی از منظره اند و سینه ها خالی از شور و شوق. مرا تنها مگذار من نمی توانم ثانیه های سرد و ساکت را به طرف فردا هل بدهم و روی نزدیکترین درخت قلبم را به یادگار حک کنم. این آهنگو به مهی و بهنام عزیزم تقدیم میکنم: رفتی تا آواره ی عاشق بشم رفتی تا دربه در این جاده شم رفتی تا رو آرزوهایه خودم تا ابد یه خط باطل بکشم رفتی عاقبت که بی تو دق کنم پیشه عکست شب به شب هق هق کنم نیستی اما از تو می خونم که باز با صدام دنیایی رو عاشق کنم خنده ی تو تا همیشه با منه قلبه آواره واسه تو می زنه کاش یه روزی این جدایی بشکنه من هنوزم با توام مثله قدیم مثله اون شبا که پرسه می زدیم ما هنوزم عاشقی رو بلدیم بگو دستات تویه دستایه کیه بگو سطره آخره قصه چیه بی تو چشمام داره بارونی میشه بازم اینجا جایه چشمات خالیه رفتی عاقبت که بی تو دق کنم پیشه عکست شب به شب هق هق کنم نیستی اما از تو می خونم که باز با صدام دنیایی رو عاشق کنم شبه نمناکه خیابون یادمه پرسه ها مون زیره بارون یادمه خونه ی گرمه دلامون یادمه من هنوزم با توام مثله قدیم مثله اون شبا که پرسه می زدیم ما هنوزم عاشقی رو بلدیم از خانه بیرون می زنم اما کجا امشب همیشه اینگونه بوده است. کسی را که خیلی دوست داری زود از دست می دهی. پیش از آنکه خوب نگاهش کنی ، مثل پرنده ای زیبابال می گیرد و دور می شود. فکر می کردی می توانی تا آخرین روزی که زمین به دور خود می چرخد و خورشید از پشت کوهها سرک می کشد در کنارش باشی. هنوز بعضی از حرفهایت را به او نگفته بودی ، هنوز لبخند های خود را به او نشان نداده بودی. همیشه اینگونه بوده است کسی که از دیدنش سیر نشده ای زود از دنیای تو می رود وقتی به خودت می آیی که حتی ردی از او درخیابان نیست. فکر میکردی می توانی با او به همه ی باغها سر بزنی ، و هنوز روزهای زیادی باید با او به تماشای موجها می رفتی هنوز ساعتهای صمیمانه ای باید با او اشک می ریختی. همیشه اینگونه بوده است وقتی دور و برت پر است از نیلوفر های پر پر ، خوابهای بی رویا ، و آینه های بی قاب ، وقتی از هر روزی بیشتر به او نیاز داری ناباورانه او را در کنارت نمی بینی. فکر میکردی دست در دست او خنده کنان به آنسوی نرده های آسمان خواهی رفت و دامنت را از بوسه و نور پر خواهی کرد. هنوز پیراهن خوشبختی را کاملا" بر تن نکرده بودی هنوز ترانه های عاشقی را تا آخر با او نخوانده بودی. همیشه اینگونه بوده است. او که می رود ، او که برای همیشه می رود آنقدر تنها می شوی که نام روزها را فراموش میکنی از عقربه ها ی ساعت میگریزی و هیچ فرشته ای به خوابت نمی آید . احساس میکنی کلمات لال شده اند ، کفشها پاره شده اند ، دستها یخ کرده اند ، و پروانه ها سوخته اند. راستی اگر هنوز او نرفته است اگر هنوز باد همه ی شمعهایت را خاموش نکرده است قدر تک تک نفسهایش را بدان و به فرشته ای که می خواهد او را از تو بگیرد بگو: تو را به صدای گنجشکها و بوی خوش آرزوها سوگند میدهم او را از من مگیر.
شاید تو می خواهی مرا در کوچه ها امشب
پشت ستون سایه ها روی درخت شب
می جویم اما نیستی در هیچ جا امشب
می دانم اری نیستی اما نمی دانم
بیهوده می گردم بدنبالت ‚ چرا امشب ؟
هر شب تو را بی جستجو می یافتم اما
نگذاشت بی خوابی بدست آرم تو را امشب
ها ... سایه ای دیدم شبیهت نیست اما حیف
ایکاش می دیدم به چشمانم خطا امشب
هر شب صدای پای تو می آمد از هر چیز
حتی ز برگی هم نمی اید صدا امشب
امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه
بشکن قرق را ماه من بیرون بیا امشب
گشتم تمام کوچه ها را ‚ یک نفس هم نیست
شاید که بخشیدند دنیا را به ما امشب
طاقت نمی آرم ‚ تو که می دانی از دیشب
باید چه رنجی برده باشم ‚ بی تو ‚ تا امشب
ای ماجرای شعر و شبهای جنون من
آخر چگونه سرکنم بی ماجرا امشب
| Design By : Night Skin |
