لذتِ خیانت
ما را تو ای بی وفا دوست! ما را تو ای نازنین یار ! دیگر فراموش کردی خورشید بودی و رفتی نا گه چراغ دلم را- در سینه خاموش کردی آیا به یاد تو مانده است در کوچه های شب آلود با ریسمان نگاهی روح مرا عاشقانه تا شهر غم می کشاندی؟ کی می توان برد از یاد آن شام روشن که مهتاب با چهره ات روبه رو بود؟ ما را ز آیندهای تلخ تا نیمشب گفتگو بود در آن سکوت غم انگیز اشک تو همچون ستاره لغزید بر گونه هایت وز دور باش جدایی فریاد من در گلو بود! امروز آن خلوت پاک آیا به یاد تو مانده است؟ آن لحظه های طربناک آیا به یاد تو مانده ست؟ با یاد آن روزو شب ها اینک منم خسته در خویش با گریه یی همچو باران اما تو سرگرم خویشی غافل از آن روزگاران ما را تو ای بی وفا دوست! ما را تو ای نازنین یار ! دیگر فراموش کردی خورشید بودی و رفتی نا گه چراغ دلم را- در سینه خاموش کردی پرده رو می کشم کنار و از پشت پنجره بارونو که داره تو کوچه می باره تماشا می کنم هیچکسی نیست تاریکه تاریکه. ته ذهنم تو دوباره جا خوش کردی.همه خوابن حتی تو ،اما من دوباره بی خواب شدم. با تو رفتن با تو موندن مثله قصه تو رو خوندن تا همیشه تو رو خواستن انگار دیگه نیستی یا هستی و من دیگه نمی بینمت.دیگه بت سنگی کوچیکه من نیستی. ته دلم تنها نشستم و دارم بیرونو تماشا می کنم هر روز ، هر لحظه ، ته تمامه هیاهویه شهر،پشت تمامه نگاههای عاشقانه، پشت تمامه پرسه های بیخود پنجشنبه شبا. نه انگار دیگه هیچکسی جایی نداره. پرده رو می کشم و تویه تاریکی واسه ی تو شایدم واسه ی خودم می نویسم و می دونم تو الان خوابه خوابی.چه جوری شد که تو الهه ی من شدی و چه طور از تو دل بریدم و پشت لبخند های زورکی روزمره گم شدم. چه جوریه وقتی بارون میباره فقط یاده تو می افتم با اینکه حتی یک بارم با تو زیره بارون نبودم؟ دارم از خودم می برم و ته این فرار به تو میرسم ولی تو باز هم ازم دوری. بی تو حتی زنده بودن بی هدف نفس کشیدن تا ابد تورو ندیدن واسه من رنج و عذابه. دیگه تو رو دوست ندارم اینو خوب می دونم و دنیا با همه ی نزدیکیش بین من و تو یه دیواره بلند کشیده.دیگه حوصله ی این همه هیاهو رو ندارم. ......................... تو برگشتی اما خیلی دیر وقتی که دیگه هیچ فایده ای نداشت وقتی که هنوز ته دلم خدایی می کردی و من کافر شده بودم. به یاد داشته باش من می توانم خوب باشم، من می توانم بد باشم، من می توانم خائن باشم یا وفادار، من می توانم فرشته خو باشم یا شیطانصفت، من می توانم تو را دوست داشته باشم، یا از تو متنفر باشم، من می توانم پاسخت را بدهم، من می توانم سکوت کنم، من می توانم نادان باشم، من می توانم دانا باشم، چرا که من یک انسانم، و اینها صفات انسانى است به یاد داشته باش، من نباید چیزى باشم که تو می خواهى و تو هم به یاد داشته باش ،من اینجا نیستم که چیزى باشم که تو می خواهى به یاد داشته باش، من شاید نقابى بر صورتم داشته باشم به یاد داشته باش، من را خود از خودم ساخته ام، به یاد داشته باش، منى که من از خود ساخته ام آمال من است و تویى که تو از من می سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند. به یاد داشته باش، لیاقت انسانها کیفیت زندگى را تعیین میکند نه آرزوهایشان. به یاد داشته باش، من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو می خواهى به یاد داشته باش ، می توانى انتخاب کنى که من را می خواهى یا نه ولى نمی توانى انتخاب کنى که از من چه می خواهى به یاد داشته باش که تو می توانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم به یاد داشته باش که تو میتوانی از من متنفر باشى بى هیچ دلیلى. به یاد داشته باش که ما هر دوانسانیم.. و به یاد داشته باش که این جهان مملو از انسانهاست ، پس این جهان می تواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد. به یاد داشته باش، تو نمی توانى برایم به قضاوت بنشینى. به یاد داشته باش دوستانم مرا همین گونه پیدا میکنند و می ستایند حسودان از من متنفرند ولى باز می ستایند، دشمنانم کمر به نابودیم بسته اند و همچنان می ستایند، چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت نه حسودى و نه دشمنى و نه حتى رقیبى، من قابل ستایشم. یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد به خاطر بیاورى که آنهایى که هر روز می بینى و مراوده می کنى همه انسان هستند و دارای خصوصیات یک انسان، با نقابى متفاوت، اما همگى مجوز الخطا. نامت را انسانى باهوش بگذار اگر انسانها را از پشت نقابهاى متفاوتشان شناختى، و یادت باشد که کارى نه چندان راحت است. در آخرین وداع هنوز هزار سال مانده بود که من بزرگ شوم ، هنوز عبور نفسهایم را از بهار ندیده بودم که تو رفتی. هنوز به چشمهای عشق سلام نگفته بودم ، هنوز از کنار پنجره بارش نرم و لطیف بوسه ها را ندیده بودم.سنگین بودم ، خیلی سنگین. انگار همه ی کوهها به من آویزان شده بودند انگار هر چه سنگ را به پیراهنم دوخته بودند. می خواستم با تو بیایم. تا ایستگاه آمدم اما در قطاری که گلهای سرخ نشسته بودند راهم ندادند. من کنار بوته ای خار ایستادم و با حسرت به تو که برای روح من دست تکان می دادی نگاه کردم.من در خودم زندانی بودم . خاطرات تو را دیریست که ورق نزده ام سالهاست که قاب عکس تو را پاک نکرده ام و نامه های تو را نخوانده ام. من قرنهاست که در گوشه ای از قلبت مرده ام.من خواب بودم که تو از پیچ کوچه گذشتی. کی بیدارم میکنی؟ با یه گل سرخ داره کف دستش با حنا می نویسه منم حواسم رفته پیشه تو.ساعت از 11 گذشته بهت زنگ میزنم و صاف میرم پشته خط . بی خیاله قضیه هم نیستی چند بار دیگه هم همینطور بعد هم که ........خوابیدی. داره می نویسه عشق و من دیگه اصلا" حال و حوصله ندارم و فکرم پیشه اینه که با کی حرف می زدی.میگه منتظر می مونم تا برگردی باهات حرف بزنم ساعت از یک هم گذشته و اون هنوز بیداره منم همینطور اما حوصله ندارم جواب نمی دم بهت یه اس ام اس میدم که اعصابمو ریختی بهم. خوابه خوابم زنگ می زنی و می پرسی مگه چی شده که اینطور نوشتی می گم خوابم میاد و تو دلم می گم ماشالله چقدر تو رو داری و قطع می کنم.دستام تویه رنگ و کرم گیر کرده زنگ می زنه و میگه یه جور بپیچونو نرو میگم مگه میشه میگه چه طور همه نمی رن تو یکی می خوای بری کی اونجاس که داری به خاطرش میری خنده ام میگیره تو دیگه کجایه کاری. عروسو آوردن و منم حواسم پی اینه که دیشب داشتی با کی حرف میزدی صدای کل می پیچه تویه گوشم.آخرش طاقت نمی یارم و زنگ میزنم نگاهم که میافته رو صفحه ی گوشی میبینم یه بارم تو زنگ زدی که ور نداشتم یعنی صداشو نشنیدم بازم می رم پشته خط دیگه ول کن نیستم یه بار، دو بار تا بالاخره قطع می کنی و جوابه منو میدی. خم میشه و ظرف سالادو می ذاره جلوم. دوست دارم جلو دستم بودی و همین ظرفو می کوبیدم تو صورتت. خیلی بی تفاوت انگار که چزی نشده می گی بله بدون سلام می گم اول زنگ می زنی خیالت بابته من راحت شه که دیگه بهت زنگ نمی زنم بعد میری بهش زنگ میزنی و ول کن هم نیستی شروع می کنه به بد وبیراه گفتن این پیرزنه روبه رویی هم صاف زل زده تو صورته من و چشاش رو لبام قفل شده بلند می شم می رم ته سالن و با خیاله راحت داد می زنم تو یه خائن پستی و گوشیو می ذارم چند بار زنگ میزنه و بر نمی دارم. حواسم پیشه تواه دارن عروسو می برن این بچه هم تو بغله من خوابش برده جدا هم نمیشه . نشسته تو ماشین و زل زده بهم یه آن نگام بهش می خوره یه لبخند تحویل میده رومو بر می گردونم و می دونم تا 3 ساعت دیگه که برسه بازم شروع می کنه به اس ام اس دادن منم که حواسم پیشه تواه و توام داری خیانت میکنی. دستامو میگیره و تویه دستاش جا میده کلافه اس به قوله خودش انگاری ماست خوردم صاف و ساکت نشستم روبه روش داره با موهام بازی می کنه منم ته دلم دارم می خندم که تو نمی دونی چه لذتی داره همین احساسه ندونستن تو. احساسه پنهانه لذت بردن از اعتماد تو. خداحافظ ای خونه ی خالیه من خداحافظ ای عشق پوشالیه من خداحافظ ای گرد و خاک نشسته خداحافظ ای شیشه های شکسته خداحافظ ای خاطراته پر از درد خداحافظ ای لحظه های غم و سرد خداحافظ ای عمر بیخود گذشته خداحافظ ای نامه های نوشته من و لحظه ها و من و غصه ها من و پاکیه قلبه بی انتها من و سالها دوری از آسمون من و عشق گمگشته ی بی نشون من و وعده های سراسر فریب منو حرفهایی که ماندند غریب منو انتظار و منو انتظار منو قلب پا خورده ی بی قرار برایه یه بارم شده روزگار بیا و واسه این دلم بد نیار بیا و شکست منو خط بزن برایه یه بارم بشو ماله من کجایی هوایه پر از دلخوشی؟ کجایی شبه خالی از خودکشی؟ کجایی تو ای لحظه های بهار؟ کجایی تو رویه خوش روزگار؟ عشق من دل ساده ، نه تنها الکی بود عهد تو هم ای دلبر زیبا الکی بود گفتیم اگر با تو زمانی زنفهمی بی تو ثمری نیست ز دنیا، الکی بود گفتیم اگر از روی نفهمی و جهالت چون سرو بود آن قد و بالا الکی بود گفتیم اگر بوسه تو ، عمر دوباره ست داری به لب اعجاز مسیحا الکی بود تنها نه که عشق من و تو بود دروغی دلدادگی وامق و عذرا الکی بود افسانه ی فرهاد و شکر خنده ی شیرین وان قصه ی پر شور زلیخا الکی بود هر نطق بیانی پی سرگرمی ما بود باقی همگی حرف و سراپا الکی بود هر قصه که گفتند به ما بود دروغی هر وعده که دادند به مولا ، الکی بود.
| Design By : Night Skin |

